واژگان واژگون
 
 
شعر محمد رضا طهماسبی
 
دل را اگر با عشق بر دریا زنی باری

آبی تر از آبی شوی جاری تر از جاری

همواره خار خیر می چینی چرا یک بار

از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟

عمری زدی خود را به خواب ای دوست وقتش نیست؟

یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری

بهر کفی نان گِرد خود بیهوده می چرخی

بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!

او حالِ خود را با تو گفته حال ، خود دانی

ای دوست حق داری  ،نداری هیچ اجباری


یا دست ثارالله یا  پای عبید الله

این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:2  توسط محمدرضا طهماسبی  | 
استقبالی از غزل جانباز شیمیایی سروده ی دوست خوبم دکتر عباس احمدی 

خواب دیدی چو مُسلم ابن عقیل ، فرش دارالاماره ات کردند

چون اذانِ نخوانده ای پرتاب ،از فراز مناره ات کردند

گونه ات روی کُنده بود و تبر ناگهان گردن تو را بوسید

اَمرَدان و مخنّثان حرم با وقاحت نظاره ات کردند

سوی نعش تو سنگ می بارید، ناسزا بی درنگ می بارید

دشمن و دوست با زبان با سنگ، زخمی خار و خاره ات کردند

مثل خورشید گُر گرفتی و تب، از تن تو ستاره ها می چید

تو بدانی کهیر و تاول و جوش چِقَدَر ماهپاره ات کردند

کاش حرف اضافه ای بودی ، لااقل حرف می زدی امّا

زُل زدی آنقَدَر به بُهت و سکوت که اَدات اشاره ات کردند

سینه ات شد شبیه سلولی که نفس ها در آن به هر خس خس

خط کشیدند روی دیوارش ، سرفه سرفه شماره ات کردند

فارغ از کفش های پُست و مقام ، رسته از رسته ی پیاده نظام

معبری باز کن به سوی بهشت ، شاید آن سمت چاره ات کردند


پیش زخم تو می نشینند و عکس سه در چهار می گیرند

چه شده ؟ این همه مهم شده ای؟ سوژه ی جشنواره ات کردند

یک عدد میز و چند کامپیوتر ،چند جانباز و چند تا ویلچر

قدّ یک هفته توی سال، فقط ،در همین حد اجاره ات کردند


 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:35  توسط محمدرضا طهماسبی  | 
  بالا