|
واژگان واژگون
|
||
|
شعر محمد رضا طهماسبی |
خواب دیدی چو مُسلم ابن عقیل ، فرش دارالاماره ات کردند
چون اذانِ نخوانده ای پرتاب ،از فراز مناره ات کردند
گونه ات روی کُنده بود و تبر ناگهان گردن تو را بوسید
اَمرَدان و مخنّثان حرم با وقاحت نظاره ات کردند
سوی نعش تو سنگ می بارید، ناسزا بی درنگ می بارید
دشمن و دوست با زبان با سنگ، زخمی خار و خاره ات کردند
مثل خورشید گُر گرفتی و تب، از تن تو ستاره ها می چید
تو بدانی کهیر و تاول و جوش چِقَدَر ماهپاره ات کردند
کاش حرف اضافه ای بودی ، لااقل حرف می زدی امّا
زُل زدی آنقَدَر به بُهت و سکوت که اَدات اشاره ات کردند
سینه ات شد شبیه سلولی که نفس ها در آن به هر خس خس
خط کشیدند روی دیوارش ، سرفه سرفه شماره ات کردند
فارغ از کفش های پُست و مقام ، رسته از رسته ی پیاده نظام
معبری باز کن به سوی بهشت ، شاید آن سمت چاره ات کردند
پیش زخم تو می نشینند و عکس سه در چهار می گیرند
چه شده ؟ این همه مهم شده ای؟ سوژه ی جشنواره ات کردند
یک عدد میز و چند کامپیوتر ،چند جانباز و چند تا ویلچر
قدّ یک هفته توی سال، فقط ،در همین حد اجاره ات کردند
|
|